آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 13 مهر 1390
توسط: محسن

بدون شرح...

سه شنبه 5 مهر 1390
توسط: محسن

خاطره رهبر معظم انقلاب از روز اول مدرسه

دبستانى که من در مشهد می ‏رفتم، معلم آن، مرحوم میرزا حسین تدین کرمانى بود. تنها مدرسه‏ دینى مشهد هم مدرسه‏ى ایشان بود، به نام «دارالتعلیم دیانتى». بنده شش سال در این مدرسه زیر دست آقاى تدین درس خواندم. مرحوم تدین واقعاً یک مرد حسابى بود. نه تنها آن زمان که من بچه بودم، این حس را داشتم، بلکه زمان ریاست جمهورى هم که ایشان در مشهد به دیدن من آمده بود، از نو نگاهى به ایشان کردم؛ دیدم مرد سنگین، جاافتاده، محترم و باشخصیتى است.

روز اوّلى که ما را به دبستان بردند، روز خوبى بود؛ روز شلوغى بود. بچه‏‌ها بازى مى‏کردند، ما هم بازى مى‏کردیم. اتاق ما کلاس بسیار بزرگى بود - باز به چشم آن وقتِ کودکى من - و عدّه بچه‏هاى کلاس اول، زیاد بودند. حالا که فکر مى‏کنم، شاید سى نفر، چهل نفر، بچه‏ هاى کلاس اول بودیم. به هرحال و روز پُرشور و پُرشوقى بود و خاطره بدى از آن روز ندارم. البته چشم من ضعیف بود، هیچ‏کس هم نمی دانست، خودم هم نمی دانستم؛ فقط می‏ فهمیدم که چیزهایى را درست نمی‏بینم. بعد‌ها چندین سال گذشت و من خودم فهمیدم که چشم‌هایم ضعیف است؛ پدر و مادرم هم فهمیدند و برایم عینک تهیه کردند. آن زمان - وقتى که من عینکى شدم - گمان می ‏کنم حدود سیزده سالم بود؛ لیکن در دوره اول مدرسه این نقصِ کار من بود. قیافه معلم را از دور نمى‏دیدم، تخته سیاه را که روى آن مى‏نوشتند، اصلاً نمى‏دیدم و این، مشکلات زیادى را در کار تحصیل من به وجود مى‏آورد.

دبستانى که من در مشهد می ‏رفتم، معلم آن، مرحوم میرزا حسین تدین کرمانى بود. تنها مدرسه‏ دینى مشهد هم مدرسه‏ى ایشان بود، به نام «دارالتعلیم دیانتى». بنده شش سال در این مدرسه زیر دست آقاى تدین درس خواندم. مرحوم تدین واقعاً یک مرد حسابى بود. نه تنها آن زمان که من بچه بودم، این حس را داشتم، بلکه زمان ریاست جمهورى هم که ایشان در مشهد به دیدن من آمده بود، از نو نگاهى به ایشان کردم؛ دیدم مرد سنگین، جاافتاده، محترم و باشخصیتى است. ایشان، هم معلم بود، هم ناظم. با آن وقار و هیمنه‏ اى که داشت، در حیاط مدرسه راه می ‏افتاد و چوبى به دستش می‏گرفت و البته گاهى هم بچه‏‌ها را فلک می‏کرد؛ بنده را هم یک‏بار فلک کرد.

ایشان مرد محبوبى بود. در‌‌ همان دوره‏ بچگى هم بنده و شاید همه‏ى بچه‏‌ها به ایشان علاقه‏مند بودیم. وقتى درسم در آن مدرسه تمام شد، یکى از برادرانم در آن‏جا مشغول تحصیل شد؛ ولى باز من با ایشان سلام و علیک داشتم. سر ماه وقتى می ‏رفتم شهریه‏ برادرم را بدهم، ایشان را می‏دیدم؛ باز هم با‌‌ همان منش و چهره‏ محترم و آقاوار و واقعاً مدیریتى؛ آن هم نه مدیریت یک دبستان. ایشان در مدرسه هیبت داشت. ما در مدرسه محلى داشتیم به نام قصاص‏گاه، که بچه‏‌ها در آن‏جا مجازات مى‏شدند؛ بنده هم در همان‏جا یک‏بار قصاص شدم!

آنجا، هم محل مجازات بچه‏‌ها بود، هم نوعى زباله‏ دانى؛ یعنى بچه‏‌ها خربزه یا هندوانه میخوردند و پوست‏‌هایش را باید در آنجا می‏ریختند. ایشان وقتى در مدرسه راه می ‏رفت، با‌‌ همان لهجه‏ ى کرمانى به بچه‏‌ها خطاب می کرد: هر کس مِیْوه می خورد، پوست‌هایش را بریزد قصاص ‏گاه. از آن سال‏‌ها، این صدا هنوز در گوش من هست.

دوشنبه 4 مهر 1390
توسط: محسن

ثروتمندتر از بیل گیتس

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

پرسیدند: چه کسی؟

بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی
اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی
در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد.

 از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول
خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی
این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره
چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه
بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا
دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!

پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا
این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!

بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا
جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان
فرودگاه کی روزنامه میفروخته ...

یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان
دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛

از او پرسیدم: منو میشناسی؟

گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول
خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران
کنم.

جوان پرسید: چطوری؟

گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.
(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)

جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟

گفتم: هرچی که بخواهی!

اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده‌ام،
به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.

جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!

گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.

پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم
ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا
جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم
هست!

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان
32 ساله مسلمان سیاه پوست.

دوشنبه 4 مهر 1390
توسط: محسن

اگر اسیر شدی با این چاقو خودت را بکش!

روزهای پر شکوه دفاع مقدس که سرشار بود از صفا، صمیمیت و خلوص ملتی که با تمام هستی خویش از دین، خاک، ناموس و آرمان های انقلابشان دفاع می کردند، حقایقی است که باید از پس غبار روزمرگی ها بیرون کشیده شود و...

به گزارش «تابناک»، مطلب زیر خاطره ای است از خانم انسیه شاه حسینی کارگردان نام آشنای سینمای دفاع مقدس:

بدترین لحظات دفاع مقدس، پاتک‌های وحشتناک عراق بود که بعد از هر عملیات خودش را به آب و آتش می‌زد تا حیثیت رفته را پس بگیرد. یکی از آن پاتکها در عملیات کربلای پنج بود که دشمن منطقه را با آتش پرحجمش‏، جهنم کرده بود. آن روزها من به محورهای عملیاتی سر می‌زدم و حماسه‌ها و حادثه‌ها را به تصویر می‌کشیدم. پس از فیلمبرداری می‌آمدم بازبینی می‌کردم و می‌دیدم که چه نکته‌های جذاب و قابل توجهی دارد.

وصف عملیات کربلای پنج را همه شنیده‌اید. واقعا یکی از حماسه‌های بزرگ در این عملیات اتفاق افتاده بود. چون در شرایطی بود که کربلای چهار‏، لو رفته بود و بچه‌ها قتل عام شده بودند و روحیه رزمنده‌ها به شدت پایین آمده بود. تصمیم ارزشمند امام(ره) در آن زمان این بود که گفتند: «به هر شکل و به هر نحوی شده باید از همان محور دوباره حمله کنید و به خط بزنید».

انگار همین دیروز بود ... در یکی از آن پاتک‌ها قرار بود به منطقه بروم. مقدمات سفر را آماده کردم. رفتم از قرارگاه خاتم‌الانبیاء برگه تردد گرفتم و با وسایل و تجهیزات لازم به سمت محور مربوطه حرکت کردم. در مسیر باید از هفت خوان عبور می‌کردم و بازرسی و دژبانی‌های متعدد را پشت سر می‌گذاشتم. عبور از خوان‌های اولیه خیلی مشکل نبود اما به جایی رسیدم که شکل و شمایلش شبیه یک سنگر کمین بود. وقتی به آنجا نزدیک شدم یک پسربچه بسیجی از مخفیگاه آرام بیرون آمد جلویم ایستاد و پس از دیدن برگه مجوز سری تکان داد و گفت: «نه، نمیشه، نمی‌تونی بری».

گفتم: «چرا؟» گفت: «همین که گفتم خواهر٬ نمی‌تونی بری.»
خیلی عصبی شدم و گفتم: «تو چه کاره‌ای که نمی‌ذاری برم؟ من از مسئول بالادست تو برگه و مجوز دارم٬ این پلاک و این هم ...»

و بعد همه مدارکی را که لازم بود تمام و کمال نشانش دادم٬ اما این پسربچه سمج یک وجبی پا در یک کفش کرده بود و می‌گفت٬ نمی‌شود.

ناگفته نماند که من به خاطر از دست دادن و شهادت تعداد زیادی از بستگان٬ حال خوشی نداشتم و در وضعیت روحی بد و نامناسبی به سر می‌بردم. این بود که از کوره در رفتم. رفتار من به بچه دژبان هفده٬ هجده ساله کلاش به دست بر خورد و پرخاش کردم که «یعنی چه؟!» بعد دیدم یک مرتبه گلنگدن اسلحه را کشید و نشست روی زانو و به طرف من رشانه رفت.

 گفت: «اگه یک قدم جلو بری شلیک می‌کنم!»
من هم بیشتر عصبانی شدم و گفتم: «من می‌رم٬ تو هم شلیک کن».

با گام‌های مصمم پشت به او رو به محور عملیاتی شروع به حرکت کردم. ضمن این‌که هر لحظه منتظر بودم که این بسیجی نوجوان عصبی٬ دست به ماشه ببرد و شلیک کند ولی اصلا برایم مهم نبود٬ تصمیم گرفته بودم و آماده هر حادثه‌ای بودم. از کشته شدن هم واهمه‌ای نداشتم چون در حالت روحی مناسبی نبودم.

چند قدمی که دور شدم دیدم هیچ اتفاق نیفتاد و صدای شلیک شنیده نشد. اندکی تردید کردم٬ ایستاده برگشتم دیدم آن بسیجی اسلحه را کنار گذاشته سرش را در میان دو دست گرفته روی زانو خم شده! با دیدن این صحنه خیلی به هم ریختم. حیران به طرفش برگشتم و پرسیدم: «چی شد٬ چرا شلیک نکردی؟»

دستش را از روی پیشانی برداشت نگاهی به من کرد. دیدم روی مژه‌هایش خاک نشسته چشم‌های خسته‌اش پر از رگه‌های خونی بود. پیدا بود که حداقل سه چهار شبانه‌روز است٬ نخوابیده. خیلی حالت معصومی داشت. من که احساس پیروزی می‌کردم٬ بار دیگر پرسیدم٬ چی شد؟ پس چرا نزدی؟! او بی‌آن‌که به من پاسخی بدهد بلند شد٬ آهی کشید و رفت توی آن اتاقک کمین ماند. پس از چند لظحه برگشت٬ دیدم یک چاقوی ضامن‌دار آورد٬ داد به من و گفت: «اگر اسیر شدی٬ خودتو بکش!»

دستش می‌لرزید و من تازه فهمیده بودم که تمامی سماجت و سرسختی او از جنس نگرانی٬ شرف و غیرت بسیجی‌اش بود. البته آن بسیجی یک هفته بعد٬ شهید شد و من آن چاقوی یادگاری را هنوز در خانه دارم ـ اگر یادم بود با خودم می‌آوردم نشانتان می‌دادم ـ ماجرای آن روز و آن بسیجی دلسوز روی من خیلی اثر گذاشت. آنجا به خودم گفتم: «کجا دارم می‌روم؟! می‌روم که از یک سری هیجانات و احیانا چند جنازه عراقی و خودی فیلم بگیرم؟ در حالی که هرچه هست٬ اینجاست. اینجا توی این نگاه‌های پر از رگه‌های خونی٬ توی این چشم‌های خسته بیدار مانده ... کجا بروم از اینجا بهتر؟»

بعد از او خواستم یک چایی به من بدهد. کمی هم شوخی کرد. گفتم: «باشه٬ نمی‌رم». خوشحال شد. البته تا بعدازظهر آنجا ماندم و دم‌دمای عصر با یک لنکروز سپاه مرا فرستاد جلو توی خط و سفارش کرد که جاهای خطرناک نروم.

دوشنبه 7 شهریور 1390
توسط: محسن

کاش میشد با خدا دست داد

دستاش گاهی بزرگه برام گاهی دستی نیست...تا حالا شده کسی با خدا دست بده؟اصلا خدا چطوری دستای یه بچه کوچولو رو میگیره؟اخه خدا مگه چنتا دست داره که بخواد این همه دستو بگیره؟ای خدا جون تو که میگن بزرگی مگه نگفتی یدالله فوق ایدیهم? پس چرا دستاتو ماها نمیتونیم بگیریم برا ما هم فوق ایدیهم؟خدا نذاشتی که تو چشمات نگاه کنم لااقل دستاتو بهم بده...

دوشنبه 24 مرداد 1390
توسط: محسن

دو شعر از علیرضا قزوه برای ماه رمضان

«سلام بر رمضان»

به سلام رمضان بر شده‌ام باز به بامی

ماه نو! ماه نو! از مات درودی و سلامی

ماه نو! ماه نو! امسال به پیمانه چه داری؟

پیش از این از رمضانم نه می‌یی مانده نه جامی

ماه نو! ماه نو! امشب چه شب واقعه‌جوشی‌ست

چه شب واقعه‌جوشی! چه شب آینه‌فامی!

ماه نو! ماه نو! امسال مرا نور بیاموز

تو که در مهر امامی - تو که در سوز تمامی

ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم

روزه آن نیست که صبحی برسانیم به شامی

رمضان آمد و در سفره افطار و سحر نیست

نه تو را نان حلالی - نه مرا آب حرامی

در سلام رمضان کاش یکی آینه باشیم

آه - آیینه در آیینه - عجب حسن ختامی!

 

«یا چراغ رمضان! در من روشن باش»

چند وقت است چراغ شب من کم‌سوست

رمضانی بوزان در دل من، یا دوست

یا چراغ رمضان! در من روشن باش

من کی‌ام غیر چراغی که شرارش اوست

دیگران در طلب دیدن ابرویش

بر سر بام شدند و روی من این‌سوست

دیگران در طلب ابروی ماه او

حجّت شرعی من رؤیت آن گیسوست

هر کجا می‌گذرم حلقه‌ی آن زلف است

هر کجا می‌نگرم گوشه‌ی آن ابروست

ماه من زمزمه در زمزمه پیش چشم

ماه من آینه در آینه رو در روست

ماه را دیدم و گفتم که صباح الخیر

ماه را دیدم و گفتم چه خبر از دوست؟

گفت من نیز به تنگ آمده‌ام از خویش

گفت من نیز برون آمده‌ام از پوست

تشنگانیم ولی تشنه‌ی دریاییم

در پی تشنگی ما همه جا این جوست

رمضان فلسفه‌ی گم‌شده‌ی بودا

رمضان زمزمه‌ی صبح و شب هندوست

رمضان هر رمضان بر لب ما حق حق

رمضان هر رمضان در دل ما هوهوست

گفت و آیینه‌ای از صبح و سلام آورد

گفتمش هر چه که از دوست رسد نیکوست

غنچه‌ی روزه‌ی ما در شب عید فطر

باز خواهد شد اگر این همه تو در توست

رودی از آینه کن جان مرا، یا عشق

رمضانی بوزان در دل من، یا دوست

یکشنبه 23 مرداد 1390
توسط: محسن

نجوایی با قصاب بالکن سلطنتی/ منچستر منچستر، ما داریم می‌آییم!

سلام دیوید کامرون! خوبی؟ تو دیوید هستی؟ تو کامرونی؟ تو سحرخیز، آدم می کشی تا کامروا باشی؟! فتنه را نمی توانی جمع کنی، بگو ما گردان های عاشورا و الزهرا را بفرستیم جزیره. تعارف می کنی ها! ظرف ۳ سوت، فتنه و راس فتنه و کاخ سلطنتی را با هم جمع می کنیم تا مردم انگلیس از دست شما یک نفس راحت بکشند. ناقلا! این دیپلماتیک است که تو داری؟! آدم با سم اسب، جواب اعتراضات ملتش را می دهد؟! اسب برای کار کشاورزی است یا مرکب پلیس ضد شورش؟! آیا پلیس ضد شورش، کشاورزی می کند؟! این کار است که تو می کنی؟! تو همان دیویدی هستی که من از تو سراغ داشتم؟! بکام هم مثل تو دیوید است؟! تو در کامرون به دنیا آمدی؟! تو جنایتکاری؟! آدم می کشی تو؟! قصابی راه انداخته ای؟! آدمیت نداری؟! ببین من رو! اگر هر ۳۹ روز یک بار حالی از مردم کشورت بگیری، وقتی که پلیس انگلیس، کشت شان، لااقل به مراسم شب چهل شان می رسی! مردم را ول کرده ای به امان خدا، همچین می شود دیگر! تو میزبان المپیکی؟! تو تدابیر امنیتی بلدی؟! چطور باتوم ملت همیشه در صحنه ما باتوم است، اما باتوم پلیس انگلیس، باتوم نیست؟! چطور بی بی سی فارسی بلد است به باتوم من گیر بدهد، اما بی بی سی انگلیسی بلد نیست به باتوم برقی پلیس انگلیس گیر بدهد؟! باتوم، باتومه دیگه! چطور ما می زنیم، می شویم لباس شخصی، اما شما می زنین، درد نداره؟! به این می گویند دیپلماتیک؟! تو خجالت نمی کشی اقدام پلیس انگلیس در کشتن جوانان انگلیس را “شجاعانه” توصیف می کنی؟! شجاعت به این چیزهاست، یا بر سر نفس خود امیری، مردی؟! این توصیف است که تو می کنی؟! این، همه آن دیپلماتیکی است که می گفتی؟! این بود دیپلماتیکت؟! اگر مردی بیا با گردان های عاشورا و الزهرا بجنگ! اگر مردی، به جای جزیره، بیا این یکی جزیره! بیا “جزیره مجنون”، تا حالی ات کنیم دیپلماتیک کیلویی چند است! تو چی کار داری به دانشجویان انگلیس؟! تو خودت ناموس نداری؟! مظلوم گیر آورده ای مردم کشورت را؟! باهاشان دیالوگ کن! آدم اند خب! بی سلاح اند چون که؟! چون که در برابر گلوله های پلیس انگلیس، هیچ چی ندارند از خودشان دفاع کنند، تو باید این ننه مرده ها را بفرستی آن دنیا؟! بیایم با خانواده کشته شدگان جزیره مصاحبه کنم؟! پته پلیس انگلیس را بریزم روی آب؟! تو آدمی؟! تو نخست وزیر انگلیسی؟! انگلیس، کشور است یا جزیره آدم کش ها؟! آن از ۲۸ مرداد، این هم از ۱۸ مرداد! علیه ما کودتا کردی، خب ما نفت داشتیم؛ مردم انگلیس چی دارند؟! به جای آدم کشتن، اقتصادتان را هدفمندی کن! فاصله دهک ها را کم کن! مسکن مهر بساز! حال نداری بری سر کار، دور کاری کن! آدم کشتن هم شد کار؟! یکی به سیاست های آدم اعتراض دارد، باید کشته شود؟! آزادی مخالف را از جمهوری اسلامی یاد بگیر که سران فتنه اش برای حضور در انتخابات، پیش شرط هم می گذارند!!! آدم باش خب. آلت الریاسه، سعه الصدر. به هر حال مردم انگلیس، همین ها هستند دیگر. اینها را که جمهوری اسلامی با اتوبوس به جزیره نیاورده! اتوبوس مگر از آب رد می شود؟! آیا جمهوری اسلامی به دانشجویان معترض انگلیسی ساندیس داده؟! سادیسم داری تو؟! فتنه را می خواهی جمع کنی، باید بصیرت داشته باشی. با سم اسب که نمی شود. آهان! بی بی سی گفته: این چند نفری که کشته شده اند، توسط معترضین کشته شده اند!! مثل سگ دارید دروغ می گویید. جزیره را کلا کرده ای گوآنتانامو دیگه! این را بگو! آن هنگام که در بیرمنگام، مردم کشورت را لت و پار می کردی، این را بگو! وقتی که در منچستر، تر زدی به کرامت انسانی، و آدم کشتی، این را بگو! زمانی که در لیورپول از تفنگ ۲ لول، تیر شلیک می کردی، این را بگو! تو در لندن، عمدن(!) آدم کشتی، بعد می گویی که اغتشاشات انگلیس، توسط معمر قذافی هدایت شده! داری تشویش می کنی اذهان عمومی را! آدم نمی شوی! آخر سرهنگ قذافی اگر اهل هدایت بود، اول خودش را هدایت می کرد! این بدبخت، خودش گیر است! اگر می توانست اغتشاشات جزیره را هدایت کند، اول ناآرامی های مصراته را کنترل می کرد! تو که می گویی این آشوب طلبان، مردم انگلیس نیستند، پس مردم انگلیس کجا هستند؟! چطور وقتی مردم انگلیس برای دیدن عروس سلطنتی، جلوی کاخ باکینگهام جمع می شوند؛ آن زمان، مردم انگلیس اند، اما وقتی به سیاست های رژیم تا بن دندان سلطنتی، اعتراض می کنند، می شوند آشوب طلب؟! چطور وقتی برای دیدن آرایش عروس سلطنتی، جمع می شوند، تجمع بیش از ۵ نفر اشکال ندارد، اما الان تجمع بیش از ۵ نفر غیر قانونی است؟! این طوری آدم حکومت داری می کند؟! تو حکومت داری بلدی که آدم می کشی؟! تو جنایتکار جنگی هستی؟! این چیزها را در بالکن کاخ سلطنتی، از قصاب بالکان یاد گرفته ای؟! کوچه این حرف ها را به تو یاد داده؟! رفتی کوچه باز، که به مردم کشور خودت اهانت می کنی؟! پیامک ها را قطع می کنی؟! آدمی تو؟! بنی آدم تو، اعضای یک پیکر است؟! تو کز محنت دیگران بی غمی، چه فرقی می کنی با میلوشویچ؟! حالا نخواستیم در آفرینش ز یک گوهر باشی! فقط آدم باش! قصاب نباش! قصاب بالکان کم بود؛ قصاب بالکن سلطنتی هم به آن اضافه شد! تو می دانی در انگلیس، یک کیلو گوشت، کیلویی چند است؟! خوب است گردان عاشورا را بفرستم جزیره؟! خوب گوش کن: “منچستر منچستر، ما داریم می آییم…”!   

خبرگزاری فارس/ ۲۲ مرداد ۱۳۹۰

سه شنبه 18 مرداد 1390
توسط: محسن

مرگ و عشق

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر