آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 17 فروردین 1391
توسط: محسن

اسم مسابقه «بارسا – میلان» فوتبال نیست!

در معقولات و مشهورات، به ویژه فوتبالیات(!) دچار شک و شبهه اساسی شده ام: اگر نام بازی امروز استقلال و الجزیره، فوتبال بود، پس یکی روشنم کند که اسم بازی امشب بارسلونا و میلان چیست؟! اگر ما به آرش برهانی می گوییم فوتبالیست، پس چه باید بنامیم لیونل مسی را؟!… اصلا مرا بگو که چی را دارم با کی مقایسه می کنم! بگذار درست قیاس کنم؛ باری پیش از این درباره میلان ۹۰ میلادی و بارسای ۹۰ شمسی چیزکی نوشته بودم، اما آن میلان، کم و بیش، یعنی به شدت داشت فوتبال رویایی بازی می کرد، لیکن بعید می دانم نام آنچه آبی اناری ها بدان مشغول اند، فوتبال باشد! فوتبال، مثلا به دربی شهر میلان میان ۲ تیم آث میلان و اینترمیلان می گویند، به شهرآورد استقلال و پیروزی، هیاهو برای هیچ، اما تیکی تاکای اصحاب گوآردیولا، حتما و حتما و حتما «هنر» است. پس این روزها، هنر در فوتبال، نزد بارسلونا است و بس! از بچگی دارم فوتبال می بینم، ولی تیکی تاکا را بهترین خالکوبی روی توپ گرد دیده ام. یک خال خوش خط و خال و هنرمندانه، مثل نقاشی های پیکاسو! پارسال همین زمان، میان طرفداران ۲ تیم بارسا با منچستر، و در پله ای پایین تر، میان هواداران بارسلونا با آرسنال و لیورپول، کل کل شده بود؛ انگلیسی ها به اهالی نیوکمپ، طعنه می زدند: «ما تیم های خود را پرشورتر، هیجانی تر، عجیب تر، شلوغ تر، و بلندتر تشویق می کنیم». بهترین جواب به این طعنه را، سردسته تیفوسی های آبی اناری داد، آنجا که گفت: «البته حق با شماست، چرا که شما هنگام دیدن بازی منچستر و آرسنال و لیورپول، دارید فوتبال نگاه می کنید و باید هم داد و بیداد راه بیاندازید، ما اما زمان تماشای تیکی تاکا، مجبوریم بخش اعظمی از ۹۰ دقیقه وقت بازی را سکوت کنیم، چرا که ما به جای دیدن فوتبال در چمن سبز، مشغول تماشای تئاتر روی سن نیوکمپ هستیم! و ادب حکم می کند که وقتی مسی و ژاوی و اینی یستا دارند مثلث می سازند، ساکت باشی و از این هنرنمایی لذت ببری!» آنچه امشب، میان بارسا و میلان گذشت، فوتبال نبود، هنر بود. اصلا مهم نیست تیم مقابل آبی اناری ها، چه تیمی باشد؛ آنچه اهمیت دارد خود بارسلوناست. بارسلونا با توپ گرد، فوتبال بازی نمی کند، بلکه با مغز عاشق گوآردیولا هنرنمایی می کند. چه بسیار باشگاه که در مسابقات مقدماتی، هرگز دوست ندارند با تیم های قدرتمندی مثل رئال و منچستر و میلان هم گروه شوند، اما چپ پای طلایی بارسا در برابر همه این تیم ها، یعنی در مقابل همین میلان، درون ۱۸ قدم آث میلان، تمرین روپایی می کند و نه فقط فوتبال ایتالیا، بلکه کل حیثیت فوتبال را با هنر بی مثال خود، اما در اوج ادب و تواضع و احترام، تحقیر می کند! شما می دانید وقتی ماسکرانو و آلوز در ۲ قدمی همدیگر ۱۰ بار توپ را به یکدیگر پاس می دهند، وقتی مسی این قدر راحت و ریز و تر و تمیز دریبل می زند که انگار دارد با بچه ها بازی می کند، وقتی همین اعجوبه، پنالتی را می زند یک سانتی تیر دروازه، جایی که فقط اسپایدرمن، شاید هم شلمن(!) قادر است توپ را مهار کند، وقتی ژاوی در مقام رهبر درون زمین این «ارکستر فوتبالی»، میان اتوبوسی از مدافعان حریف، توپ را برای سسک فابرگاس، لقمه راحت الحلقوم می کند، چه سرسامی می گیرد مربی تیم حریف، از این همه تحقیر؟! آیا شما ممکن است خودتان را بگذارید جای سرمربی آث میلان؟! گیرم پنالتی دوم، پنالتی نبود، توپ گرد فوتبال را چه می گویی، که از دست و پای مسی، به مسی چسبیده تر است؟! اینکه حالا مربی میلان است؛ تو باید خوزه مورینیو باشی تا با دنیایی از غرور، عمیقا درک کنی واژه تحقیر را!

سه شنبه 5 مهر 1390
توسط: محسن

خاطره رهبر معظم انقلاب از روز اول مدرسه

دبستانى که من در مشهد می ‏رفتم، معلم آن، مرحوم میرزا حسین تدین کرمانى بود. تنها مدرسه‏ دینى مشهد هم مدرسه‏ى ایشان بود، به نام «دارالتعلیم دیانتى». بنده شش سال در این مدرسه زیر دست آقاى تدین درس خواندم. مرحوم تدین واقعاً یک مرد حسابى بود. نه تنها آن زمان که من بچه بودم، این حس را داشتم، بلکه زمان ریاست جمهورى هم که ایشان در مشهد به دیدن من آمده بود، از نو نگاهى به ایشان کردم؛ دیدم مرد سنگین، جاافتاده، محترم و باشخصیتى است.

روز اوّلى که ما را به دبستان بردند، روز خوبى بود؛ روز شلوغى بود. بچه‏‌ها بازى مى‏کردند، ما هم بازى مى‏کردیم. اتاق ما کلاس بسیار بزرگى بود - باز به چشم آن وقتِ کودکى من - و عدّه بچه‏هاى کلاس اول، زیاد بودند. حالا که فکر مى‏کنم، شاید سى نفر، چهل نفر، بچه‏ هاى کلاس اول بودیم. به هرحال و روز پُرشور و پُرشوقى بود و خاطره بدى از آن روز ندارم. البته چشم من ضعیف بود، هیچ‏کس هم نمی دانست، خودم هم نمی دانستم؛ فقط می‏ فهمیدم که چیزهایى را درست نمی‏بینم. بعد‌ها چندین سال گذشت و من خودم فهمیدم که چشم‌هایم ضعیف است؛ پدر و مادرم هم فهمیدند و برایم عینک تهیه کردند. آن زمان - وقتى که من عینکى شدم - گمان می ‏کنم حدود سیزده سالم بود؛ لیکن در دوره اول مدرسه این نقصِ کار من بود. قیافه معلم را از دور نمى‏دیدم، تخته سیاه را که روى آن مى‏نوشتند، اصلاً نمى‏دیدم و این، مشکلات زیادى را در کار تحصیل من به وجود مى‏آورد.

دبستانى که من در مشهد می ‏رفتم، معلم آن، مرحوم میرزا حسین تدین کرمانى بود. تنها مدرسه‏ دینى مشهد هم مدرسه‏ى ایشان بود، به نام «دارالتعلیم دیانتى». بنده شش سال در این مدرسه زیر دست آقاى تدین درس خواندم. مرحوم تدین واقعاً یک مرد حسابى بود. نه تنها آن زمان که من بچه بودم، این حس را داشتم، بلکه زمان ریاست جمهورى هم که ایشان در مشهد به دیدن من آمده بود، از نو نگاهى به ایشان کردم؛ دیدم مرد سنگین، جاافتاده، محترم و باشخصیتى است. ایشان، هم معلم بود، هم ناظم. با آن وقار و هیمنه‏ اى که داشت، در حیاط مدرسه راه می ‏افتاد و چوبى به دستش می‏گرفت و البته گاهى هم بچه‏‌ها را فلک می‏کرد؛ بنده را هم یک‏بار فلک کرد.

ایشان مرد محبوبى بود. در‌‌ همان دوره‏ بچگى هم بنده و شاید همه‏ى بچه‏‌ها به ایشان علاقه‏مند بودیم. وقتى درسم در آن مدرسه تمام شد، یکى از برادرانم در آن‏جا مشغول تحصیل شد؛ ولى باز من با ایشان سلام و علیک داشتم. سر ماه وقتى می ‏رفتم شهریه‏ برادرم را بدهم، ایشان را می‏دیدم؛ باز هم با‌‌ همان منش و چهره‏ محترم و آقاوار و واقعاً مدیریتى؛ آن هم نه مدیریت یک دبستان. ایشان در مدرسه هیبت داشت. ما در مدرسه محلى داشتیم به نام قصاص‏گاه، که بچه‏‌ها در آن‏جا مجازات مى‏شدند؛ بنده هم در همان‏جا یک‏بار قصاص شدم!

آنجا، هم محل مجازات بچه‏‌ها بود، هم نوعى زباله‏ دانى؛ یعنى بچه‏‌ها خربزه یا هندوانه میخوردند و پوست‏‌هایش را باید در آنجا می‏ریختند. ایشان وقتى در مدرسه راه می ‏رفت، با‌‌ همان لهجه‏ ى کرمانى به بچه‏‌ها خطاب می کرد: هر کس مِیْوه می خورد، پوست‌هایش را بریزد قصاص ‏گاه. از آن سال‏‌ها، این صدا هنوز در گوش من هست.

دوشنبه 4 مهر 1390
توسط: محسن

ثروتمندتر از بیل گیتس

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

پرسیدند: چه کسی؟

بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی
اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی
در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد.

 از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول
خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی
این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره
چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه
بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا
دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!

پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا
این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!

بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا
جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان
فرودگاه کی روزنامه میفروخته ...

یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان
دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛

از او پرسیدم: منو میشناسی؟

گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول
خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران
کنم.

جوان پرسید: چطوری؟

گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.
(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)

جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟

گفتم: هرچی که بخواهی!

اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده‌ام،
به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.

جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!

گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.

پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم
ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا
جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم
هست!

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان
32 ساله مسلمان سیاه پوست.

دوشنبه 4 مهر 1390
توسط: محسن

اگر اسیر شدی با این چاقو خودت را بکش!

روزهای پر شکوه دفاع مقدس که سرشار بود از صفا، صمیمیت و خلوص ملتی که با تمام هستی خویش از دین، خاک، ناموس و آرمان های انقلابشان دفاع می کردند، حقایقی است که باید از پس غبار روزمرگی ها بیرون کشیده شود و...

به گزارش «تابناک»، مطلب زیر خاطره ای است از خانم انسیه شاه حسینی کارگردان نام آشنای سینمای دفاع مقدس:

بدترین لحظات دفاع مقدس، پاتک‌های وحشتناک عراق بود که بعد از هر عملیات خودش را به آب و آتش می‌زد تا حیثیت رفته را پس بگیرد. یکی از آن پاتکها در عملیات کربلای پنج بود که دشمن منطقه را با آتش پرحجمش‏، جهنم کرده بود. آن روزها من به محورهای عملیاتی سر می‌زدم و حماسه‌ها و حادثه‌ها را به تصویر می‌کشیدم. پس از فیلمبرداری می‌آمدم بازبینی می‌کردم و می‌دیدم که چه نکته‌های جذاب و قابل توجهی دارد.

وصف عملیات کربلای پنج را همه شنیده‌اید. واقعا یکی از حماسه‌های بزرگ در این عملیات اتفاق افتاده بود. چون در شرایطی بود که کربلای چهار‏، لو رفته بود و بچه‌ها قتل عام شده بودند و روحیه رزمنده‌ها به شدت پایین آمده بود. تصمیم ارزشمند امام(ره) در آن زمان این بود که گفتند: «به هر شکل و به هر نحوی شده باید از همان محور دوباره حمله کنید و به خط بزنید».

انگار همین دیروز بود ... در یکی از آن پاتک‌ها قرار بود به منطقه بروم. مقدمات سفر را آماده کردم. رفتم از قرارگاه خاتم‌الانبیاء برگه تردد گرفتم و با وسایل و تجهیزات لازم به سمت محور مربوطه حرکت کردم. در مسیر باید از هفت خوان عبور می‌کردم و بازرسی و دژبانی‌های متعدد را پشت سر می‌گذاشتم. عبور از خوان‌های اولیه خیلی مشکل نبود اما به جایی رسیدم که شکل و شمایلش شبیه یک سنگر کمین بود. وقتی به آنجا نزدیک شدم یک پسربچه بسیجی از مخفیگاه آرام بیرون آمد جلویم ایستاد و پس از دیدن برگه مجوز سری تکان داد و گفت: «نه، نمیشه، نمی‌تونی بری».

گفتم: «چرا؟» گفت: «همین که گفتم خواهر٬ نمی‌تونی بری.»
خیلی عصبی شدم و گفتم: «تو چه کاره‌ای که نمی‌ذاری برم؟ من از مسئول بالادست تو برگه و مجوز دارم٬ این پلاک و این هم ...»

و بعد همه مدارکی را که لازم بود تمام و کمال نشانش دادم٬ اما این پسربچه سمج یک وجبی پا در یک کفش کرده بود و می‌گفت٬ نمی‌شود.

ناگفته نماند که من به خاطر از دست دادن و شهادت تعداد زیادی از بستگان٬ حال خوشی نداشتم و در وضعیت روحی بد و نامناسبی به سر می‌بردم. این بود که از کوره در رفتم. رفتار من به بچه دژبان هفده٬ هجده ساله کلاش به دست بر خورد و پرخاش کردم که «یعنی چه؟!» بعد دیدم یک مرتبه گلنگدن اسلحه را کشید و نشست روی زانو و به طرف من رشانه رفت.

 گفت: «اگه یک قدم جلو بری شلیک می‌کنم!»
من هم بیشتر عصبانی شدم و گفتم: «من می‌رم٬ تو هم شلیک کن».

با گام‌های مصمم پشت به او رو به محور عملیاتی شروع به حرکت کردم. ضمن این‌که هر لحظه منتظر بودم که این بسیجی نوجوان عصبی٬ دست به ماشه ببرد و شلیک کند ولی اصلا برایم مهم نبود٬ تصمیم گرفته بودم و آماده هر حادثه‌ای بودم. از کشته شدن هم واهمه‌ای نداشتم چون در حالت روحی مناسبی نبودم.

چند قدمی که دور شدم دیدم هیچ اتفاق نیفتاد و صدای شلیک شنیده نشد. اندکی تردید کردم٬ ایستاده برگشتم دیدم آن بسیجی اسلحه را کنار گذاشته سرش را در میان دو دست گرفته روی زانو خم شده! با دیدن این صحنه خیلی به هم ریختم. حیران به طرفش برگشتم و پرسیدم: «چی شد٬ چرا شلیک نکردی؟»

دستش را از روی پیشانی برداشت نگاهی به من کرد. دیدم روی مژه‌هایش خاک نشسته چشم‌های خسته‌اش پر از رگه‌های خونی بود. پیدا بود که حداقل سه چهار شبانه‌روز است٬ نخوابیده. خیلی حالت معصومی داشت. من که احساس پیروزی می‌کردم٬ بار دیگر پرسیدم٬ چی شد؟ پس چرا نزدی؟! او بی‌آن‌که به من پاسخی بدهد بلند شد٬ آهی کشید و رفت توی آن اتاقک کمین ماند. پس از چند لظحه برگشت٬ دیدم یک چاقوی ضامن‌دار آورد٬ داد به من و گفت: «اگر اسیر شدی٬ خودتو بکش!»

دستش می‌لرزید و من تازه فهمیده بودم که تمامی سماجت و سرسختی او از جنس نگرانی٬ شرف و غیرت بسیجی‌اش بود. البته آن بسیجی یک هفته بعد٬ شهید شد و من آن چاقوی یادگاری را هنوز در خانه دارم ـ اگر یادم بود با خودم می‌آوردم نشانتان می‌دادم ـ ماجرای آن روز و آن بسیجی دلسوز روی من خیلی اثر گذاشت. آنجا به خودم گفتم: «کجا دارم می‌روم؟! می‌روم که از یک سری هیجانات و احیانا چند جنازه عراقی و خودی فیلم بگیرم؟ در حالی که هرچه هست٬ اینجاست. اینجا توی این نگاه‌های پر از رگه‌های خونی٬ توی این چشم‌های خسته بیدار مانده ... کجا بروم از اینجا بهتر؟»

بعد از او خواستم یک چایی به من بدهد. کمی هم شوخی کرد. گفتم: «باشه٬ نمی‌رم». خوشحال شد. البته تا بعدازظهر آنجا ماندم و دم‌دمای عصر با یک لنکروز سپاه مرا فرستاد جلو توی خط و سفارش کرد که جاهای خطرناک نروم.

یکشنبه 23 مرداد 1390
توسط: محسن

نجوایی با قصاب بالکن سلطنتی/ منچستر منچستر، ما داریم می‌آییم!

سلام دیوید کامرون! خوبی؟ تو دیوید هستی؟ تو کامرونی؟ تو سحرخیز، آدم می کشی تا کامروا باشی؟! فتنه را نمی توانی جمع کنی، بگو ما گردان های عاشورا و الزهرا را بفرستیم جزیره. تعارف می کنی ها! ظرف ۳ سوت، فتنه و راس فتنه و کاخ سلطنتی را با هم جمع می کنیم تا مردم انگلیس از دست شما یک نفس راحت بکشند. ناقلا! این دیپلماتیک است که تو داری؟! آدم با سم اسب، جواب اعتراضات ملتش را می دهد؟! اسب برای کار کشاورزی است یا مرکب پلیس ضد شورش؟! آیا پلیس ضد شورش، کشاورزی می کند؟! این کار است که تو می کنی؟! تو همان دیویدی هستی که من از تو سراغ داشتم؟! بکام هم مثل تو دیوید است؟! تو در کامرون به دنیا آمدی؟! تو جنایتکاری؟! آدم می کشی تو؟! قصابی راه انداخته ای؟! آدمیت نداری؟! ببین من رو! اگر هر ۳۹ روز یک بار حالی از مردم کشورت بگیری، وقتی که پلیس انگلیس، کشت شان، لااقل به مراسم شب چهل شان می رسی! مردم را ول کرده ای به امان خدا، همچین می شود دیگر! تو میزبان المپیکی؟! تو تدابیر امنیتی بلدی؟! چطور باتوم ملت همیشه در صحنه ما باتوم است، اما باتوم پلیس انگلیس، باتوم نیست؟! چطور بی بی سی فارسی بلد است به باتوم من گیر بدهد، اما بی بی سی انگلیسی بلد نیست به باتوم برقی پلیس انگلیس گیر بدهد؟! باتوم، باتومه دیگه! چطور ما می زنیم، می شویم لباس شخصی، اما شما می زنین، درد نداره؟! به این می گویند دیپلماتیک؟! تو خجالت نمی کشی اقدام پلیس انگلیس در کشتن جوانان انگلیس را “شجاعانه” توصیف می کنی؟! شجاعت به این چیزهاست، یا بر سر نفس خود امیری، مردی؟! این توصیف است که تو می کنی؟! این، همه آن دیپلماتیکی است که می گفتی؟! این بود دیپلماتیکت؟! اگر مردی بیا با گردان های عاشورا و الزهرا بجنگ! اگر مردی، به جای جزیره، بیا این یکی جزیره! بیا “جزیره مجنون”، تا حالی ات کنیم دیپلماتیک کیلویی چند است! تو چی کار داری به دانشجویان انگلیس؟! تو خودت ناموس نداری؟! مظلوم گیر آورده ای مردم کشورت را؟! باهاشان دیالوگ کن! آدم اند خب! بی سلاح اند چون که؟! چون که در برابر گلوله های پلیس انگلیس، هیچ چی ندارند از خودشان دفاع کنند، تو باید این ننه مرده ها را بفرستی آن دنیا؟! بیایم با خانواده کشته شدگان جزیره مصاحبه کنم؟! پته پلیس انگلیس را بریزم روی آب؟! تو آدمی؟! تو نخست وزیر انگلیسی؟! انگلیس، کشور است یا جزیره آدم کش ها؟! آن از ۲۸ مرداد، این هم از ۱۸ مرداد! علیه ما کودتا کردی، خب ما نفت داشتیم؛ مردم انگلیس چی دارند؟! به جای آدم کشتن، اقتصادتان را هدفمندی کن! فاصله دهک ها را کم کن! مسکن مهر بساز! حال نداری بری سر کار، دور کاری کن! آدم کشتن هم شد کار؟! یکی به سیاست های آدم اعتراض دارد، باید کشته شود؟! آزادی مخالف را از جمهوری اسلامی یاد بگیر که سران فتنه اش برای حضور در انتخابات، پیش شرط هم می گذارند!!! آدم باش خب. آلت الریاسه، سعه الصدر. به هر حال مردم انگلیس، همین ها هستند دیگر. اینها را که جمهوری اسلامی با اتوبوس به جزیره نیاورده! اتوبوس مگر از آب رد می شود؟! آیا جمهوری اسلامی به دانشجویان معترض انگلیسی ساندیس داده؟! سادیسم داری تو؟! فتنه را می خواهی جمع کنی، باید بصیرت داشته باشی. با سم اسب که نمی شود. آهان! بی بی سی گفته: این چند نفری که کشته شده اند، توسط معترضین کشته شده اند!! مثل سگ دارید دروغ می گویید. جزیره را کلا کرده ای گوآنتانامو دیگه! این را بگو! آن هنگام که در بیرمنگام، مردم کشورت را لت و پار می کردی، این را بگو! وقتی که در منچستر، تر زدی به کرامت انسانی، و آدم کشتی، این را بگو! زمانی که در لیورپول از تفنگ ۲ لول، تیر شلیک می کردی، این را بگو! تو در لندن، عمدن(!) آدم کشتی، بعد می گویی که اغتشاشات انگلیس، توسط معمر قذافی هدایت شده! داری تشویش می کنی اذهان عمومی را! آدم نمی شوی! آخر سرهنگ قذافی اگر اهل هدایت بود، اول خودش را هدایت می کرد! این بدبخت، خودش گیر است! اگر می توانست اغتشاشات جزیره را هدایت کند، اول ناآرامی های مصراته را کنترل می کرد! تو که می گویی این آشوب طلبان، مردم انگلیس نیستند، پس مردم انگلیس کجا هستند؟! چطور وقتی مردم انگلیس برای دیدن عروس سلطنتی، جلوی کاخ باکینگهام جمع می شوند؛ آن زمان، مردم انگلیس اند، اما وقتی به سیاست های رژیم تا بن دندان سلطنتی، اعتراض می کنند، می شوند آشوب طلب؟! چطور وقتی برای دیدن آرایش عروس سلطنتی، جمع می شوند، تجمع بیش از ۵ نفر اشکال ندارد، اما الان تجمع بیش از ۵ نفر غیر قانونی است؟! این طوری آدم حکومت داری می کند؟! تو حکومت داری بلدی که آدم می کشی؟! تو جنایتکار جنگی هستی؟! این چیزها را در بالکن کاخ سلطنتی، از قصاب بالکان یاد گرفته ای؟! کوچه این حرف ها را به تو یاد داده؟! رفتی کوچه باز، که به مردم کشور خودت اهانت می کنی؟! پیامک ها را قطع می کنی؟! آدمی تو؟! بنی آدم تو، اعضای یک پیکر است؟! تو کز محنت دیگران بی غمی، چه فرقی می کنی با میلوشویچ؟! حالا نخواستیم در آفرینش ز یک گوهر باشی! فقط آدم باش! قصاب نباش! قصاب بالکان کم بود؛ قصاب بالکن سلطنتی هم به آن اضافه شد! تو می دانی در انگلیس، یک کیلو گوشت، کیلویی چند است؟! خوب است گردان عاشورا را بفرستم جزیره؟! خوب گوش کن: “منچستر منچستر، ما داریم می آییم…”!   

خبرگزاری فارس/ ۲۲ مرداد ۱۳۹۰

جمعه 31 تیر 1390
توسط: محسن

اصلاح طلبان یا فتنه گران؟!… کدام یک می خواهند به نظام برگردند؟!

نخستین روزهایی که سنم آرام آرام داشت به سیاست قد می داد، بالا گرفته بود دعوای «راست» و «چپ». آن زمان عده ای خود را «چپ» می خواندند و رقیب خود را «راست» و چنان بر طبل منازعه «چپ» و «راست» می کوفتند که تو گویی این نزاع، همان دعوای موعود «حق» و «باطل» است! کتمان نمی کنم آن زمان، یعنی حدود ۱۵ سال پیش، اشتیاقم به «چپ روی» بیش از «راست روی» بود، چرا که «چپ» را در مختصر مطالعات سیاسی که داشتم، نماد مبارزه با آمریکا و برنتافتن نظام سرمایه داری غرب می دیدم، لیکن متحیر بودم؛ چرا حضراتی که «چپ» خوانده می شدند، اندک التزامی به «آئین چپ» نداشتند؟! حتی احساس می کردم که «جماعت راست» بیشتر به «آئین چپ» شباهت برده اند تا خود «چپ ها»! با این همه دعوای میان این ۲ گروه آنقدر جدی و مکرر و واقعی بود -یا می نمود!- که خیلی ها بر خلاف خیلی واقعیت های آشکار، باور کرده بودند این جار و جنجال را، و خواسته یا ناخواسته، خود را یا «چپی» و یا «راستی» می خواندند!

آن زمان خوب یادم هست به سبب صغر سن، و ایضا کمی هم صداقت خاص مخصوص دوران نوجوانی، -که هنوز هم با افتخار دارمش!- چیزی تا هنگ کردن کامل مخم فاصله نداشتم که گمانم همین «کیهان» و باز هم گمان می کنم همین «حاج حسین آقای شریعتمداری» برداشت یک «یادداشت روز» نوشت با این عنوان که «راست و چپ چیست؟!… داستان دیگری در میان است». آن روز اصلا نیازی ندیدم که به جز «تیتر»، مابقی نوشته را بخوانم؛ فقط با خودم تکرار می کردم که «راست و چپ چیست؟!… داستان دیگری در میان است». راستش این «تیتر» به خیلی شبهات ذهنم پاسخ داد. یعنی هم «مختصر» بود و هم «مفید» و هم اینکه داشت می گفت: دعوای «راست» و «چپ» فاتحه خواندن بر سر قبری است که اصلا مرده ای داخلش نیست و از میت تهی است! یعنی که نشانی غلط دادن است این تقسیم بندی «چپ» و «راست»، و با هیچ چیز من جمله ابتدایی ترین و بدیهی ترین آداب علم سیاست نمی خواند. فردای آن روز اما «یادداشت روز» را تا انتها خواندم و فهمیدم که؛ آری! الحق و الانصاف، داستان دیگری در میان است.

البته برخلاف حدس و گمان بسیاری از شما خوانندگان عزیز، اصلا بنا ندارم که بگویم ۲ گانه امروز «اصلاح طلب-اصولگرا» دقیقا از همان جنس منازعه دیروز «چپ-راست» است. به هرحال اصلاح طلبان و اصولگرایان نشان داده اند که در برخی مسائل، واقعا با هم اختلاف سلیقه و تفاوت مشرب دارند. هر چند که ۲ گانه اصل کاری و مهم تر این روزهای انقلاب اسلامی، به گمانم ۲ گانه «انقلاب اسلامی ها-ضدانقلاب ها» است. با این حساب، پس چیست داستان دیگری که امروز در میان است؟! بی هیچ اطاله کلامی می گویم.

این روزها عده ای پروژه بازگشت اصلاح طلبان به نظام را در بوق کرده اند. این سخن مثل همان دعوای «راست-چپ» می ماند و باید گفت: «داستان دیگری در میان است». سؤال اساسی اینجاست که مگر اصلاح طلبان از نظام بیرون رفته اند که حالا می خواهند به نظام برگردند؟! البته سؤال اساسی تر اینجاست که آیا اصلاح طلبان می خواهند به نظام برگردند یا فتنه گران؟! باز هم در این باب می توان سؤالات اساسی پرسید و مثلا پرسید که آیا در پروژه بازگشت اصلاح طلبان به قدرت، «اصلاح طلبان» اسم رمز «فتنه گران» است؟! واضح تر این سؤال، این می شود: اصلاح طلبان یا فتنه گران؟! کدام یک می خواهند به نظام برگردند؟! و به راستی! آیا اصلاح طلبان قصد بازگشت به نظام دارند، یا به سیاق همان تیتر رویایی باید گفت: «این حرف ها چیست؟!… داستان دیگری در میان است»؟!

بدیهی است که منش انقلاب اسلامی و روش جمهوری اسلامی، چه در زمان «خمینی» و چه در زمان «خامنه ای» هرگز بر طرد گروههای سیاسی نبوده است. به این «هرگز» البته باید یک «حتی المقدور» هم اضافه کرد! اینکه «گروهک نهضت آزادی» در ۸ سال دفاع مقدس، بدل به ستون پنجم دشمن می شود، البته گناهش تقصیر نظام نیست. ارتباط سران فتنه با جرج سوروس و آمریکا و اسرائیل در ۸ ماه دفاع مقدس هم دخلی به نظام ندارد. آیا شما کسی را که از ملک عبدالله پول می گیرد و باعث تعریف و تمجید نتانیاهو از خودش می شود، «اصلاح طلب» می دانید یا «فتنه گر»؟! آیا اصلاح طلب خواندن چنین اشخاصی، آن هم در مقام چنین خطای بزرگی، فاتحه خواندن برای قبر بی میت نیست؟! آیا نباید گفت که داستان دیگری در میان است؟!

نگارنده اصلا قبول ندارد که اصلاح طلبان از نظام اخراج شده اند. فتنه گران را چرا، لیکن اصلاح طلبان را نه. مگر طرد «جریان انحرافی»، طرد «سوم تیری ها» است که طرد «فتنه گران»، طرد «دوم خردادی ها» خوانده شود؟! و البته دقیق تر بخواهم بگویم، این می شود: نظام مقتدر و مظلوم جمهوری اسلامی، فتنه گران را از خود طرد کرد، یا فتنه گران با اغتشاش و فتنه و فریب و دروغ و دغل و تقلب و چه و چه، خود را از نعمت حضور در جمهوری اسلامی محروم کردند؟! پس سخن گفتن از بازگشت اصلاح طلبان به قدرت، سخن طنزی است. طنز و شاید هم هجو به ۳ دلیل.

یکی اینکه اگر مردم بنا به هر دلیلی به حضرات اصلاح طلب در انتخابات های مکرر رای نمی دهند، این وسط گناه جمهوری اسلامی چیست، که هم پاسدار رای دوم خرداد است و هم پاسدار رای سوم تیر؟! به جمهوری اسلامی چه ارتباطی دارد که مردم از مجلس ششم به این طرف، احساس کردند جناح موسوم به اصلاحات، لیاقت منصب نشینی ندارد؟! آیا جمهوری اسلامی در جهت پروژه بازگشت اصلاح طلبان به قدرت، باید تقلب کند و مثلا «دکتر فلانی» را «مهندس بهمانی» بخواند؟! جمهوری اسلامی و ولایت فقیه ضامن رای توده های ملت، یعنی همه ملت است، و هرگز «دکتر احمدی نژاد» را «مهندس موسوی» نمی خواند، اما کاش توسط یک جای کاملا بی ارتباط با اصل جمهوری اسلامی، ما که نوشتیم «احمدی نژاد»، «مشایی» خوانده نمی شد!! کاش قوه مجریه و نیز قوای مقننه و قضائیه، و همه ما حتی خود ما و من و شما الگوی مان اصل جمهوری اسلامی باشد که ان شاءالله همین طور هم هست.

و اما دلیل دوم. چه کسی گفته که اصلاح طلبان، الان بیرون از نظام اند؟! به عنوان مشتی که نمونه خروار است، به رسم مالوف رهبر انقلاب اسلامی در ۲ روزنامه «کیهان» و «اطلاعات» نماینده دارند و می بینیم که اگر «حسین شریعتمداری» از اصول گرایان است، اما «محمود دعایی» حتما در اردوگاه اصلاح طلبان تعریف می شود. باز هم به عنوان نمونه نگاهی بیاندازید به ترکیب اعضای مجمع تشخیص مصلحت و به خصوص رئیس آن. در این مجمع، گذشته از چهره های فرهنگی که اصولا در دسته بندی های مرسوم سیاسی نمی گنجند، هم اصلاح طلب هست و هم اصول گرا، اما آن «هرگز» و «حتی المقدور» که گفتم، لطفا در این نگاه تان لحاظ کنید که «مساوات کمی» لزوما به معنای «عدالت کیفی» نیست. بگذریم که عدالت را هم باید «حکیمانه» اجرا کرد و دقیقا از همین رو بود که «علی» با بعضی از اصحاب جمل به مدارا برخورد کرد و «سیدعلی» با برخی از انصار فتنه، و البته بگذریم که در «مکتب علوی» آنچه سر جای خود به قوت خود باقی است «مطالبه عدالت» است، و این هر ۲ که گفتم، با هم قابل جمع، و این آخری که گفتم، کمک حال دستگاه قضاست، نه تضعیف قوه قضائیه. هم الان و باز هم به عنوان مثال، آیا ما در قوه مقننه، اصلاح طلب نداریم؟! اما این دیگر گناهی متوجه نظام نمی کند که مردم، جناح موسوم به اصلاح طلب را در اقلیت مجلس قرار دادند، و البته سخن بسیار ظریف اینجاست که چند ماه پیش، یعنی درست بعد از افتضاح ۲۵ بهمن، مگر همین گروه اقلیت مجلس، رساتر از اصول گرایان بهارستان نشین شعار ندادند «مرگ بر فلانی و فلانی و فلانی»؟! آیا آن روز هم جمهوری اسلامی بنا بر طرد سران فتنه داشت، یا اصلاح طلبان، خود به صرافت طرد اصلاح طلبان -حتما بخوانید فتنه گران!- افتاده بودند؟! آیا امروز در بخش های خدماتی، اقتصادی، نیمه دولتی، نیمه خصوصی، خصوصی، بانکداری، و به ویژه در بخش های درآمدزا، اصلاح طلبان دستی بر این خوان گسترده ندارند؟! اگر من بگویم «ندارند»، آیا شما خنده تان نمی گیرد؟! نمی دانم این مقال جای کنایه هم هست یا نه، اما گفت: «کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را »؟! هم الان اصلاح طلبان بیشتر رسانه و سایت و روزنامه و مجله و البته پول دارند، یا اصول گرایان؟! اصلاح طلبان، خوب یا بد، و درست یا نادرست، کی از جمهوری اسلامی رفته اند که حالا شعار بازگشت می دهند؟! و این شعار بازگشت خود را بدل به پروژه، و مصالحه شان را مبدل به پروسه کرده اند؟! آیا نام دیگر این مظلوم نمایی، که متاسفانه برخی اصول گرایان هم ندانسته دارند در این زمین بازی می کنند، فریب افکار عمومی نیست؟!

با این همه، دلیل سوم از همه جالب تر است و به خوبی نشان می دهد که شعار بازگشت اصلاح طلبان به قدرت، از اساس پوچ و بی محتواست. اصلاح طلبان -در اینجا یعنی فتنه گران!- قبل از شعار بازگشت، منت مصالحه و گذشت و بخشش بر سر نظام و مردم می گذارند. گیرم که قرار بر آشتی باشد، چه کسی باید چه کسی را ببخشد؟! اینکه عده ای با آن همه فتنه گری، هنوز هم دارند راست راست راه می روند، آیا چیزی جز بزرگواری نظام بوده است؟! آیا جمهوری اسلامی نمی توانست و برایش سخت بود که بیشتر از «کرامت» و «حکمت»، مایه از «عدالت» خود بگذارد؟! آیا نظامی که یک الف بچه ریغوی مورد حمایت کاخ سفید را در آسمان شکار می کند، و چند ماه بعد از آن محمدرضا مدحی را برای دشمن تبدیل به «مدحی گیت» می کند، مثلا خیلی سخت است برایش اجرای مر عدل درباره فتنه گران دانه درشت؟! باز بودن در دیگ، شنیده بودیم گربه ها را بی حیا می کند، اما ظاهرا بی حیایی اولین و مهم ترین صفت فتنه گران علیه نظام عزیز و مقدس جمهوری اسلامی است. لابد بعضی ها حیا نداشتند و الا شرم می کردند در برابر خون ۳۰۰ هزار شهید، کاری کنند که دیکتاتور مفلوک یمن، این موجود بدبخت و البته بی تخت و البته تر قابل ترحم، تعریف و تمجیدشان کند. چه کسی قرار است چه کسی را ببخشد؟! عمار و مالک و ابوذر و مقداد باید ناکثین را ببخشند، یا طلحه و زبیر، علی را؟! چه کسی قرار است چه کسی را ببخشد؟!

سران فتنه اول از همه باید از واژه اصلاح طلبی معذرت خواهی کنند که اصلاحات را با فتنه مترادف کرده اند! چرا راستش را نمی گویند که نه اصلاح طلبان، بلکه فتنه گران قصد بازگشت به نظام دارند؟!… و اما فتنه گران مگر نمی گفتند در انتخابات، تقلب شده؟! اولا کی و کجا بابت این تهمت و هزار رفتار و گفتار دیگر، رسما و علنا عذرخواهی کرده اند، ثانیا اگر حرف از بازگشت، نوعی «غلط کردم محترمانه» است، پس چرا تا این حد طلب کارانه؟!

ما در فتنه سال به یاد ماندنی هشتاد و اشک، و حتی ۱۰ سال قبل در فتنه تیر ماه سال ۷۸ چیزی که کم و زیاد داشتیم، «اصلاح طلبان بی گناه» بودند. اصلاح طلبانی که دیر یا زود، عاقبت، مرزبندی کردند با دشمن. اصلاح طلبانی که گفتند: ما اصلاح طلب هستیم، اما از فتنه گران نیستیم. اصلاح طلبانی که فتنه گری و آشوب را نقطه مقابل اصلاحات می دانستند و الان هم می دانند. اصلاح طلبی که گناهی نکرده، هرگز از بازگشت به نظام حرف نمی زند، چرا که همین الان هم در نظام هست و خودش را ذیل نظام تعریف می کند. آنکه حرف از بازگشت می زند، اصلاح طلب نیست، فتنه گری است که پوستین نفاق عوض کرده، و البته عزیزانی که با پرچم اصول گرایی، حرف از بازگشت اصلاح طلبان می زنند، باید بدانند که حتی انکار فتنه گران هم به عبارتی می تواند انکار واقعیت موجود جامعه باشد! همچنان که انکار خواص کم و بیش بی بصیرت نیز انکار واقعیت موجود جامعه است!! نه فرشته و نه دیو و نه دریا و نه غریق را می توان انکار کرد، و نه آب و نه حریق را، اما ما می ترسیم بعضی ها به جای پذیرش اصلاح طلبان به عنوان واقعیت جامعه، فتنه گران را به عنوان یک حقیقت پذیرا باشند، که البته قصدشان حتما این نیست؛ ترس ما این است! و سوال مشخص من این است: خون دل مادر شهید حسین غلام کبیری و خون شهید امیرحسام ذوالعلی در ادبیات مظلوم نواز بعضی ها چه سهمی دارد؟! آیا اینها هم برای این عزیزان، واقعیت مظلوم و البته موجود محسوب می شوند؟! یا چون تریبون ندارند، باید طردشان کرد؟! آیا چون نام هیچ خیابانی به نام شهدای فتنه ۸۸ نیست، باید بگذاریم گرد غریبی مزارشان را بگیرد؟! آیا اصلاح طلبان بی گناه که الان هم در نظام هستند، می خواهند به نظام برگردند، یا گناه کارترین فتنه گران؟!

ما از بعضی ها دیگر توقع نداریم هنگام مواجهه با فتنه گران در مساجد بورس ختم بالاشهری ها، سیلی به صورت اهل نفاق بزنند که می خواستند جمهوری اسلامی باشد، اما «سیدعلی» نباشد؛ ما از ایشان تقاضا داریم منکر واقعیتی به نام خون شهدای فتنه… منکر واقعیت «این عمار» نشوند! ما جمهوری اسلامی، انقلاب اسلامی را اصول گرا می دانیم. ما نظام را اصلاح طلب می دانیم. از نظر ما اصلاح طلب اصولگرا و اصول گرای اصلاح طلب، «سیدعلی خامنه ای» است، و الا تا نام بلند «علی» بر تارک این مرز و بوم می درخشد، باید گفت: «راست و چپ چیست؟!… داستان دیگری در میان است».

روزنامه کیهان/ ۲۸ تیر ۱۳۹۰

چهارشنبه 8 تیر 1390
توسط: محسن

از سال جهاد اقتصادی چند روز باقی مانده؟!

دفاع ولی فقیه از قوای سه گانه، نه فقط چیز عجیب و تازه ای نیست، که به سابقه ۳۰ سال انقلاب اسلامی مسبوق است. اصولا مسئولین اگر حمایت رهبر را نداشته باشند، گذشته از اینکه مشروعیت ندارند، کار را هم نمی توانند جلو ببرند. تا آنجا که شده، هم خمینی و هم خامنه ای دفاع کرده اند از مسئولین. شاخص این مسئولین، اما سران قوا هستند و بار اصلی کشور روی دوش ایشان است. از این بدتر چیزی نیست که قوای ۳ گانه به جای کار و همدلی و هم زبانی، عمر را به دعوای با هم بگذرانند. یک وقت من نویسنده از بخش کوچکی از یک قوه بزرگ، به انصاف یا غیر منصفانه انتقاد می کنم؛ حد و حدود را مراعات نکنم و اختلاف افکنی کنم، کار ناصوابی است، اما یک وقت هست که خود قوا با همه امکانات و تجهیزات به سر و کله هم می پرند. این علیه آن و آن علیه این. همه هم الحمدالله از همدیگر چیزی که زیاد دارند، «پرونده» است! این می خواهد آبروی آن را رسانه ای کند، و آن هم به تلافی بلند می شود. دعوایی که برای خداست، گمانم طعم خودستایی و مزه حال گیری نداشته باشد. در ماه خرداد اما دعوای قوای ۳ گانه، به ویژه مجلس و دولت همه را آزار داد. انگار که نمایندگان مجلس را مردم یک سرزمین به بهارستان فرستاده اند و رئیس قوه مجریه را مردم دیاری دیگر!! انگار که مجلس اگر با دولت سر هر موضوعی یک چالش درست و حسابی نداشته باشد، حتما «وکیل الدوله» شده اند نمایندگان!! و انگار نه انگار که آمریکا دشمن همه ماست!! از قضا مهمترین و اساسی ترین فرق رهبر انقلاب با مسئولین دیگر در این است که مثلا اگر برای فلان نماینده بهارستان، مجلس اهمیت مضاعف دارد، و اگر برای فلان دولتمرد، دولت مهم است، لیکن برای «آقا» اصل «جمهوری اسلامی» و دفاع از نظام، «موضوعیت ویژه» دارد. همان که امام گفت: «حفظ نظام اوجب واجبات است»، نه حفظ هر کدام از قوای زیرمجموعه نظام به تنهایی! باید جامع نگاه کرد سخنان رهبر را. مع الاسف عده ای پای سیاسی کاری را حتی به تحلیل سخنان عمود خیمه نظام هم می رسانند و آن بخش از سخنان «آقا» را برجسته می کنند که به نفع شان است. مردم اما مثل رهبرشان قوای ۳ گانه را زیرمجموعه نظام مقدس جمهوری اسلامی می دانند. از نظر مردم، تضعیف یک قوه و بدتر از آن، تمسخر کارهای یک قوه از قوای ۳ گانه، برای قوای دیگر سود ندارد، بلکه سرتاسر ضرر است برای اصل نظام. فرق دارد آنکه نقدی را منصفانه به قصد اصلاح بیان می کند، با آنکه «دو، دو» می کند تا یقه بگیرد. اینجا نکته ظریفی وجود دارد. مردم اگر از اشتباه فلان بخش دولت، انتقاد می کنند، نقدشان به قصد اصلاح و از سر دلسوزی است، نه اینکه مثل بعضی خواص بی بصیرت خوشحال باشند که مثلا دولت با فلان اشتباه به دست شان بهانه داد تا حالا نکوب، کی بکوب! این ۲ خیلی با هم فرق دارد. ما که حتی از سقوط سران فتنه هم خوشحال نشدیم، آیا باید شاد شویم به دیدن ضعف یکدیگر؟! و از این بدتر، آیا باید وارونه کنیم خوبی و بدی را و یک طوری سخن بگوییم که انگار فلان قوه هیچ حسنی نداشته؟! ما از اشتباه فلان مسئول، اگر هم نقد می کنیم، غصه می خوریم، اما ظاهرا عده ای با دیدن برخی چیزها، سوژه پیدا می کنند و مسرورند که برای پرونده سازی، اسنادشان دارد جفت و جور می شود. دعوای قوا با هم، گمانم خودش یک پا جریان انحرافی است که می توان از آن با این عنوان سخن گفت: «جریان انحرافی تفرقه». این وسط اما مرز میان روشنگری لازم و ضروری با حفظ وحدت چیست؟ هرچه هست، این مرز بسی باریک است. اینکه تو هم بخواهی بصیرت افزایی کنی و هم مراقب وحدت باشی، البته کار سختی است، ولی شدنی است. هم می توان انواع و اقسام جریانات منحرف را نقد کرد و هم می توان از خدمات قوای ۳ گانه در طول هم زبان به تمجید گشود. بخواهیم یا نخواهیم، خدمت، بیشتر در حوزه کاری قوه مجریه است و اگر نقد ما به این قوه، بی رحمانه باشد، و از این بدتر، اگر ما مثلا از موضع یک نماینده مجلس، غیرمنصفانه از دولت انتقاد کنیم، قطعا مخالف فرامین ولی امر قدم برداشته ایم. کمک به دولت در راه خدمت به ملت، بارها گفته ام که بهترین و زیرکانه ترین حمله علیه فرق مختلف انحراف است. آن تیر که چشم سران فتنه را کور می کند، این است که ببینند مردم از عملکرد قوای ۳ گانه رضایت دارند، نه حتی جشن سوم تیر. حتی باورم هست بالا بردن کارآمدی نظام، مهمترین نقطه ضعف جریان موسوم به انحرافی است. بر کارایی نظام اما نمی توان افزود، مگر اینکه قوای ۳ گانه با هم وحدت داشته باشند. خودشان حق همدیگر را ضایع نکنند که بستر برای حق کشی دیگران فراهم شود. اگر کمی افق دیدمان را بلندتر کنیم، خواهیم دید که تضعیف مجلس، یعنی تضعیف دولت، یعنی تضعیف قوه قضاییه، یعنی تضعیف جمهوری اسلامی. این جاست که اگر شهردار تهران بوستان ولایت را افتتاح می کند، آن پیرمرد عصا به دست می گوید: خدا پدرت را بیامرزد احمدی نژاد! به او گفتم: حاج آقا! اینجا را قالیباف افتتاح کرده، نه احمدی نژاد! گفت: چه فرقی می کند حالا؟! این «چه فرقی می کند حالا» صد سخن در دل خود نهفته دارد. یعنی برای مردم، کار مهم است، نه ابتکار و چمران و شیبانی و دوم خردادی و سوم تیری و چی و چی. دوم خردادها و سوم تیرها می آیند و می روند، رای می آید و می رود، اما آنچه باقی می ماند ۲۲ بهمن و ۹ دی است، بیعت است. ما یک وقت می آییم و روزی از روزهای اسفند همین امسال برای قوه مقننه، نماینده تعیین می کنیم؛ این کجا و آن کجا که ۹ دی گفتیم: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند»؟! بدعت این جاست که بعضی ها رای را پررنگ تر از بیعت فرض می کنند، اما مردم این گونه فکر نمی کنند. یعنی برای مردم، هرگز این گونه نیست که مثلا خوشحال شوند که فلان نماینده موفق شد به دولت ضد حال بزند و «دو، دو» بگوید. یعنی برای مردم، مسئولین قوا به عبارتی درست و نه غلط، جملگی سر و ته یک کرباس، یا بهتر بخواهم بگویم دانه های به هم پیوسته یک تسبیح اند. این همان مردمی هستند که خامنه ای همیشه سنگ شان را به سینه زده و رای شان را تنفیذ کرده و از مسئولین خواسته که به فکر خدمت به ایشان باشند، نه اینکه احیانا جلوی چشم مردم، بلکه دشمن با هم منازعه کنند. در همین بحث «ادغام وزارتخانه ها» همگان دیدند که یک بحث صد در صد کارشناسی، چطور به محل گروکشی گروه های سیاسی تبدیل شد. چرا؟! چرا خیال می کنیم در هر بحثی، حتی مباحث تخصصی، می توان دنبال ماهی گرفتن از آب گل آلود بود؟! چرا گمان می کنیم از نظر مردم، تا وقتی ما نماینده مجلس هستیم، مجلس اولویت اصلی کشور است، اما وقتی می رویم دولت، مردم به طرفه العینی عاشق چشم و ابروی کابینه می شوند؟! چرا برای یک لحظه فکر نمی کنیم که ما هر چقدر هم بزرگ باشیم، اما زیرمجموعه نظام محسوب می شویم؟! قوای ۳ گانه بازوهای کار نظام هستند، نه محل بازیهای سیاسی و به خصوص مجلس و دولت، باید هر ۲ «وکیل الخدمت» باشند. اگر حتی یک جوان، جهل کند و اشتباه کار بهارستان و پاستور را به پای خانه ساده انتهای خیابان فلسطین بنویسد، باز هم خسارت بزرگی است. القصه از سال جهاد اقتصادی یک فصل گذشت. سالی که نکوست، می گویند از بهارش پیداست. در بهاری که می توان در آن سد ساخت و صد بوستان و گلستان و راه و آبرسانی و هزار خدمت و خوبی و کار و تلاش افتتاح کرد، حیف نیست به دعوا بگذرد؟! ما آخر سال جهاد اقتصادی، آن مسئولی را از همه بیشتر سرباز «آقا» می دانیم که از همه کمتر دعوا کرده باشد، از همه بیشتر کار، و الا نق زدن و نقد کردن و طنز نوشتن و «دو، دو» کردن و یقه گرفتن را آس و پاسی چون من هم بلد است و دقیقا از همین روست که چندی گیر ۳ پیچ داده ام به مسئولین که به جای دعوا، لااقل مالچ بپاشید؛ رفت توی چشم ملت این ریزگرد اختلاف! بپاشید دیگر خب!

روزنامه کیهان/ ۸ تیر ۱۳۹۰

یکشنبه 5 تیر 1390
توسط: محسن

توبه نامه شیخ اصلاحات منتشر شد!

شیخ اصلاحات با نوشتن یک توبه نامه از کارهای گذشته، حال و آینده خود توبه کرد. متن این توبه نامه که اختصاصی «خبرگزاری چیزنا» می باشد، بدین شرح است:

من شیخ بیسوادم. دانا و خوش زبانم. گویم سخن فراوان، با آنکه بی سوادم. یادش به خیر! فتنه ۸۸ چقدر دل ها به هم نزدیک بود!! من بودم و شما بودید و آرای باطله بود و مناظره بود و نامرد، این ممد تمدن، با من قرار می گذاشت، خودش نمی آمد سر قرار! کتکش را من خوردم، شرطش را برای بازگشت خاتمی می گذارد! اینقدر که به خاطر این خاتمی، سال ۸۸ رفتم «سر کار»، هیچ سالی اینقدر کار نکردم! من را هیچ یادتان هست؛ نمایشگاه مطبوعات، قزوین، روز قدس! من که از همان اول با شعار «نه غزه، نه لبنان» مخالف بودم. من برخلاف مهندس، شانس نداشتم و ظاهرا مشکلم این بود که داماد هیچ کجا نبودم! هر کسی حتی آرای باطله، داماد یک جایی بود، الا من! از گوگوش تا سروش، مشکل من این بود که داماد هیچ کجا نبودم. همه داماد بودند، ما نامزد انتخابات! اصلا اشتباه از من بود که اسیر این صحنه آرایی خطرناک شدم. من باید جلوی این نظریه «دامادولوژی» می ایستادم. حالا از دست شما هم ناراحتم ها! شما هم داماد خوبی نبودید. ای بی معرفت های نالوطی! قدیمی ها راست می گفتند که محبت به چشم است. حالا ما را فراموش می کنید دیگر؟ اسی پاتر شد خوب، ما شدیم بد؟! این جریان انحرافی، پاک ما را برده حاشیه. شما هم مرا فروختید به این اسی پاتر. اسی پاتر اصلا کی هست؟ اسی پاتر داماد کجاست؟ من کی ام؟ شما کی هستید؟ اینجا کجاست؟ در انحراف، من قدیمی تر هستم یا اسی پاتر؟ من زودتر از شهرام پول گرفتم یا اسی پاتر زودتر با اجنه مرتبط بود؟! مهم تیغیدن است؛ یکی با سوزن ته گرد، جن تیغ می زند، یکی مثل من در ایام حصر هم به فکر معاملات اقتصادی است!! الان جای شما خالی! هفته ای ۳ بار می روم استخر. در استخر به جای «ناجا» با «ناجی» سر کار دارم. یواش یواش دارم با فنون شنا، آشنا می شوم. سخت ترین شنا، شنای پروانه است! من مانده ام؛ پروانه که خودش در هوا پرواز می کند، چرا پس اسم این شنا را گذاشته اند پروانه؟! کدام پروانه ای می تواند در آب شنا کند، که من دومی اش باشم؟! باز قورباغه یک توجیهی دارد. این روزها گاهی می خوابم کف استخرو نفسم را حبس می کنم و با نفس خود مبارزه می کنم! عاشق شنا کردن در قسمت عمیق هستم. دوست دارم از بالای دایو، شپلق شیرجه بزنم توی آب و از زندگی در دوران حصر لذت ببرم! ایام فتنه از آب گل آلود ماهی گرفتم، اما آب استخر اینجا خیلی هم خوب است! کولر(!) دارد. ما شنیده بودیم کولر، آب داشته باشد، اما نشنیده بودیم آب، کولر داشته باشد!!! من این روزها از بس که عمرم در استخر می گذرد، برای خودم شده ام یک پا آبزی! شش دارم، آبشش دارم و دلی دریایی که در مساحت هیچ استخری نمی گنجد! استخر اینجا سرپوشیده است و خودشان مراقب چیزهای قیمتی آدم هستند. من که می آیم استخر قرق است؛ من هستم و یک استخر و «ناجی» که مراقب است در استخر غرق نشوم! من البته سونا هم می روم و درجکوزی، جک می زنم و خودم را ورز می دهم! القصه آن زمان که من منحرف بودم، می خواهم ببینم این اسی پاتر کجا بود؟ کی بود؟ مثلا ما پیش کسوت جریان انحرافی هستیم ها! چقدر زود فراموش کردید مرا، اما شما من را می شناسید. خودتان را به آن راه نزنید. من همان بودم که از آرای باطله شکست خوردم اما چون شکست، پل پیروزی است، خیال کردم در انتخابات تقلب شده. هنوز هم نفهمیدم چی شد که از ۴ نفر، پنجم شدم! این هم خودش جالب است ها! چه کسی تا به حال توانسته بود از ۴ نفر، پنجم شود؟! ما داشتیم در تاریخ کسانی را که از آخر، اول بشوند، اما از ۴ نفر، پنجم نداشتیم! من از آرای باطله شکست خوردم، و این در حالی بود که شورای نگهبان صلاحیت آرای باطله را تایید نکرده بود!! این بود که من گفتم تقلب شده و الا من کی گفتم تقلب شده؟! همه اش تقصیر این خاتمی بود. من و مهندس را انداخت جلو، تا خودش هزینه ندهد. من کلا به شما که عرض می کنم زیاد خیال می کردم. من خیال می کردم در خط امام هستم. خیال می کردم از گوگوش تا سروش حالا چه خبر است. خیال می کردم در انتخابات تقلب شده. خیال می کردم ادعای تقلب، سند نمی خواهد. من سندم کجا بود؟! من سند نداشتم، تو را سننه؟! من سند یا من سند له! خیال می کردم بعد از ادعای تقلب در ایران قیامت می شود، اما نشد. تقصیر من بود؟! نشد که نشد، آنچه می ماند، همین رفاقت هاست!! مگر ما چقدر در این دنیا زنده هستیم. همه ما از این دیار می رویم آن دیار. الان اگر دیار، دیار باقی باشد، می رویم دیار فانی، اما اگر الساعه دیار فانی باشد، خب ما می رویم دیار باقی. من که آخرش هم نفهمیدم الان دیار باقی است یا دیار فانی؟ یکی این را نفهمیدم، یکی علامت کوچک تر، بزرگ تر را، یکی هم «العربیه» را که به کجا برمی گردد؟ «خلیج» به کجا برمی گردد؟ رود به دریا می ریزد یا دریا به رود؟ درجه آخر دوست آن باشد که در فتنه ۸۸ گیرد دست دشمن، بعد توبه کند! توبه مهم است. گذشته ها گذشته! من توبه کرده ام از خیال کردن. از دشمنی کردن. می خواهم برگردم. شرطی هم ندارم. شما هم توبه کنید. من هم توبه می کنم. همه توبه کنند. همه با هم توبه کنیم. من اگر توبه نکنم، شما اگر توبه نکنید، چه کسی توبه کند؟! من می خواهم برگردم، اما نمی دانم با چه رویی و به کجا برگردم؟! برگردم به همانجایی که «العربیه» برمی گردد، یا به کجا؟! اصلا چرا برگردم؟! برگردم که چی بشود؟! برنگردم، چی کار کنم؟! برگردم یا برنگردم؟! برگردم چی می شود، برنگردم چی می شود؟! من که شرمنده ام از شما. شما هم بیایید از من شرمنده باشید! همین شرمندگی خوب است. همین چیزها از آدم می ماند. براندازی ارزش این حرف ها را ندارد. الان وقت استخرم هست؛ آموزش شنای پروانه! چه شکنجه ای!! چه دردی، چه رنجی، چه کشکی، چه پشمی! ای پروانه! تو داری در هوا پرواز می کنی و ما باید تو را در آب، شنا کنیم!! صد رحمت به ملخ! این هم شد زندگی!

روزنامه کیهان/ ۴ تیر ۱۳۹۰

چهارشنبه 18 خرداد 1390
توسط: محسن

روایت حسین قدیانی از تسخیر جن...

دیروز در خیابان همین که خواستم از تاکسی پیاده شوم، شلوارم از ناحیه ای که عوام از آن تعبیر به “خشتک” می کنند، اما من به آن “درز زیپ” می گویم، به قاعده ۵ سانت، شاید هم ۵ سانت و ۲ میل پاره شد. چی کار کنم، چی کار نکنم، اول پیراهنم را انداختم روی شلوارم و شدم شبیه مردان اول انقلاب. بعد رفتم و از یک بقالی درست و حسابی سنجاق قفلی خریدم که ۱۰ تومان -تک تومنی!- حساب کرد. از آنجا که خیلی وقت بود چیز به این ارزانی نخریده بودم به یارو ۲۰۰ تومان دادم و گفتم: هر چی می شه بده! خلاصه، همان سنجاق قفلی اول را بستم به شلوارم و راهی خانه شدم. از دست این ترافیک تا برسم خانه دیگر شب شده بود. کسی هم در خانه نبود. لباس ها را عوض کردم و سنجاق قفلی را از شلوارم جدا کردم که دیدم در تلویزیون صحبت سر جریان انحرافی و جن گیری و از این جور اباطیل است. از طرفی از همان بچگی شنیده بودم که اگر سوزن سنجاق قفلی را برای چند دقیقه در هوا بچرخانی، یعنی اگر بتوانی سوزن را وارد بینی جن کنی، می توانی جن را به تسخیر خودت درآوری. من هم که سنجاق قفلی دستم بود، برای تفریح هم که شده، اچی مچی گویان، سوزن سنجاق را دقایقی در هوا چرخاندم، بلکه بتوانم جنی، جن بوداده ای، هری پاتری، چیزی به تسخیر خودم در بیاورم که… شاید باورتان نشود؛ گمانم دقیقه پنجم از این حرکت ژانگولر بود که یکهو دیدم سنجاق قفلی در همان هوا گیر کرده و تکان نمی خورد. همین را فرض بر این گرفتم که سوزن سنجاق قفلی را موفق شده ام وارد بینی جن کنم، اما جنی در کار نبود؛ اگر هم بود، من نمی دیدم. با این حال سوزن سنجاق قفلی و خود سنجاق قفلی در هوا گیر کرده بود و تکان نمی خورد. در همین لحظه احساس کردم که یک بویی دارد می آید و خیلی هم حال به هم زن است؛ پیف پیف پیف!… آقا یا خانمی که شما باشی، همین پیف سوم را که گفتم، از پشتم صدایی شنیدم. برگشتم ببینم صدای چیست و کیست، که همین صدا این دفعه از آن پشتم آمد. باز هم برگشتم، اما آنطرف کسی نبود، ولی صدا این بار هم از پشتم آمد. این بار هم برگشتم و باز همان حالت قبل تکرار شد؛ البته این را هم بگویم که در این حالت بوی مذکور شدیدتر از قبل شده بود و از قرار جنی که تسخیر کرده بودم، از انواع بو داده بود. با این حال از آنجا که دوست داشتم این جن محترم را ببینم و با او یک چاق سلامتی داشته باشم، و از آنجا که این جن مدام می رفت و خودش را پشت من قائم می کرد، در یکی از این چرخش ها، به جن یک دستی زدم و خلاف عقربه های ساعت چرخیدم. یعنی قبلش داشتم موافق حرکت عقربه های ساعت می چرخیدم، اما در این دفعه خاص جهت چرخش خود را عوض کردم و… بعله! جن را دیدم و به طرفه العینی جن را به تسخیر خودم در آوردم. آنچه در ادامه می خوانید، مشروح گفت و گوی من با این جن است:
من: سلام! تو جنی؟
جن: علیک سلام! اگر ممکن است اول سنجاق قفلی را از بینی ام در بیاور که دارم خفه می شوم! زود باش تا خون دماغم نکردی!
من: چشم!
جن: مرسی!
من: مرسی نه، بگو متشکرم!
جن: ولی پاس داشتن فارسی برای ما اجنه ها ضروری نیست؛ ما اجنه که “حداد عادل” نداریم!
من: چرا اینقدر بو می دی؟ جن بو داده ای؟
جن: نه بابا! بوی خودت است. مرد حسابی! الان چند دقیقه است که داری دور خودت می چرخی، عرق کرده ای، آن وقت بوی گند عرق خودت را به من نسبت می دهی؟!
من: ببخشید! بشین برایت چایی بیاورم؛ قند پهلو می خوری یا با آبلیمو؟
جن: با نبات!
من: معتادی؟
جن: تفریحی می کشم، توی ترک ام!
من: اگر می شود برایم آینده را پیش گویی کن، می خواهم حال این “اسی پاتر” را بگیرم؛ یعنی می توانی؟!
جن: بله که می توانم؛ مثلا می خواهی قهرمان جام حذفی را پیش بینی کنم؟ می خواهی بگویم آخر سریال مختار چی می شود؟!
من: آخر مختار را می دانم، گیر کرده ام در اول شریح قاضی که برای خودش بندبازی بود ناقلا!
جن: ملوان بازی برگشت را در انزلی ۵ بر ۲ از پرسپولیس می برد!
من: اگر نبرد؟
جن: تف کن توی صورتم!
من: بگو ببینم در انتخابات مجلس، چند درصد کرسی ها به کدام گروه ها تعلق می گیرد؟
جن: اولا من وارد مسائل سیاسی نمی شوم، ثانیا همان قبلی که گفتم، پولش را حساب کن!
من: چقدر می شود؟
جن: قبل از هدفمندی یارانه ها ۱۰۰۰۰ تومان بود، الان شده ۱۵۰۰۰ تومان.
من: مگر سر گردنه است؛ ارزان تر حساب کن مشتری شیم حالا!
جن: نرخ من نیست؛ اتحادیه تصویب کرده!
من: مگر شما اتحادیه و از این جور چیزها هم دارید؟!
جن: بله که داریم؛ تازه قرار است اتحادیه امور پیش بینی ها با وزارت امور سنجاق قفلی و دارایی با هم ادغام شود!
من: یعنی با سرپرست اداره می شود یا همین طور بی سرپرست؛ کشکی کتره ای؟!… چرا داری گریه می کنی؟!
جن: گفتی “بی سرپرست”، یاد بچگی های خودم افتادم که توی چه فلاکتی بزرگ شدم؛ پدرم هیز بود، مادرم را طلاق داد، ما را آواره جنزیستی کرد!
من: جنزیستی؟!
جن: آره دیگه! جنزیستی بر وزن بهزیستی! اونجا یه جنی بود که مراقب من بود، اما توی جنگ جهانی دوم، سنجاق قفلی هیتلر رفت توی بینی اش و هر کاری کردیم در نیومد که نیومد!
من: گفتی پس شما مجلس هم دارید؟
جن: زندگی اجنه اوایل دیکتاتوری بود، اما الان پارلمانتاریستی است؛ نوعی جن سالاری منطبق بر اگزیستانسیالیسم قورباغه ای! یعنی الان ما در مجلس چند تا فراکسیون داریم به تفکیک حوزه ها: فراکسیون جن های بو داده، فراکسیون اجنه بی بصیرت، فراکسیون جن های انحرافی، فراکسیون جن های ۸۸ وابسته به جورج سوروس، فراکسیون جن، جلبک و جن اندازی مخملی، فراکسیون جن های پرورشگاهی، فراکسیون رمل و اسطرلاب، فراکسیون جن های یقه سفید، و فراکسیون جن زاده ها!
من: پس شما هم مثل خودمان که “آقازاده” داریم، “جن زاده” دارید؛ بزن قدش!
جن: ما یک سری جن زاده بالا شهری داریم که خیال می کنند از دماغ فیل پایین افتاده اند؛ ریشه این دست از جن ها عمدتا بر می گردد به شیطان!
من: ولی ریشه آقازاده های ما عمدتا بر می گردد به شیطان بزرگ!! جخت بلا گفتم که! ما هم یک سری “آقازاده” داریم که ۲۴ ساعت خرید می کنند یا هم اگر خرید نشد، فرار می کنند. ببینم! دستگاه قضایی شما اجنه ها با این جن زاده ها برخورد قاطع می کند؟!
جن: ای بابا! دست روی چیزم نگذار که خون است از بی عدالتی!
من: ولی قوه قضائیه ما قرار است به زودی با “آقازاده ها” برخورد کند؛ دیر می گیرد، با تاخیر می گیرد، اما لاکردار نمی گیرد، نمی گیرد؛ وقتی می گیرد، شیر می گیرد! مثلا “م. ه” همین که برگردد، قرار است در فرودگاه بازداشت شود، اون یکی هم متاسفانه هنوز فرار نکرده که وقتی برگشت، در فرودگاه بازداشت شود؛ حکایت قوز بالا قوز! اصلا ببینم وقتی هنوز “ف. ه” فرار نکرده، تقصیر قوه قضائیه ما چیه که مثل شیر وایساده تو فرودگاه؟!… خب حالا شما یک ذره از خودت بگو. چای برایت ریختم؛ تا سرد نشده بخور. بسم الله…

***

بعله! همین که گفتم “بسم الله” جن غیبش زد و من هم دوباره دست به کار شدم تا بلکه از دو مرتبه با کمک سنجاق قفلی بتوانم همین جن یا یک جن دیگر را به تسخیر خودم در بیاورم که این بار خیلی زود موفق به این کار شدم و… کجای کاری؟ این بار یک جن ۲ قلو به نام های “جین جان جن” و “جین جان ژن” تسخیر من شدند اما از آنجا که “چینی” بودند، کیفیت شان در مقایسه با نمونه های مشابه داخلی حرف قابل ذکری نداشت. بخشکی شانس!

شنبه 3 اردیبهشت 1390
توسط: محسن

دخترکان گل فروش بوی ادوکلن نمی دهند

این روزها مهدی هاشمی را “م. ه” می نویسم تا “ق. ق” که مخفف همان “قیمه و قورمه” است، خیال کند منظورم از مهدی هاشمی، همان “محمد هادوی” است که در “ک. پنج” در کانال پرورش ماهی به شهادت رسید. نمی دانم ۲۴ سال بعد از کربلای ۵ نوشتن درباره کربلای ۵ از نظر قانون بلامانع است یا نه و الا کربلای ۵ را “ک. پنج” نمی نوشتم و الا دستم نمی لرزید. “م. ه” از ایران فرار کرده اما فراری اصلی “ف. ه” است که بیخ گوش فرشته عدالت، از دست “ق. ق” فرار کرده است. “م. ه” را اینترپل در خارج از ایران نمی گیرد و “ف. ه” را “ق. ق” در داخل ایران. فاطمه هاشمی نژاد نامزد شهید قاسم قربانی بود که در کربلای چهار به شهادت رسید و هرگز عروس نشد. فاطمه ماه عسل با تابوت قاسم به “معراج” رفت. هفته گذشته نه، هفته پیشش ۲۵ مین سالگرد شهادت قاسم بود و روزی از این روزها چندمین سالگرد فرمان ۸ ماده ای رهبر به قوه قضاییه است. این روزها سالگرد شهادت خیلی چیزهاست. سالگرد شهادت خیلی آدم ها و دستمال بعضی ها زیر درخت آلبالو گم شده. سواد دارند اما بصیرت ندارند و چون دستمال شان کثیف است، نمی توانند شیشه آلوده به بی عدالتی را تمیز کنند. کلاغ پر، گنجشک پر اما عدالت پرپر!…آری، این روزها سالگرد شهادت خیلی چیزها و خیلی آدم هاست؛ از جمله سالگرد شهادت محمد هادوی. پنج شنبه رفتم بهشت زهرا و در راه دیدم دخترکان گل فروش کنار اتوبان داشتند فرار می کردند از دست مامورین نمی دانم کجا! شاید شهرداری، شاید قوه قضاییه، شاید نیروی انتظامی، شاید فرشته عدالت، شاید ابلیس مصلحت. دخترکان گل فروش باعث تصادف می شوند. دخترکان گل فروش چهره شهر را از حیث بصری آلوده می کنند. دخترکان گل فروش مفسد فی العرض و طول اتوبان هستند. دخترکان گل فروش محارب اند. دخترکان گل فروش “آقازاده” هستند و نیستند. دخترکان گل فروش دم پایی جلو بسته پلاستیکی می پوشند که جلویش عکس “پسر شجاع” و “خانم کوچولو” و “خرس مهربان” دارد. دخترکان گل فروش هرگز به سن آرایش نمی رسند. دخترکان گل فروش بلد نیستند با رژ لب، نگاه را با گناه عوض کنند. دخترکان گل فروش آنچنان بابایی ندارند که تو اگر نام شان را “د. گ. ف.” ننویسی، به کسی بربخورد. دخترکان گل فروش اگر هنگام فرار از دست مامورین به وسط اتوبان بروند و هنگام رد شدن از عرض اتوبان، ماشین زیرشان کند، “بی. بی. سی” هیاهو راه نمی اندازد. “بیست و سی” هم. دخترکان گل فروش، جان شان ارزش تشخیص هیچ مصلحتی را ندارد. دخترکان گل فروش، “ف. ه” نیستند، ندا آقاسلطان نیستند، زن یهودی نیستند، فقط گاهی “علی” برای شان شیر می آورد و برای شان عین شیر، چهار دست و پا حرکت می کرد که آنها از گرسنگی نمیرند، دمی بخندند. علی. علی. علی… علی فقط مولای متقیان نیست، فقط امیرالمومنین نیست؛ علی بابای همه دخترکان گل فروش است و دخترکان گل فروش از همان محله ای هستند که “سیدعلی” به خانواده شهدای شان سر می زند. دخترکان گل فروش بوی ادوکلن نمی دهند. بوی رز بوی مریم بوی نرگس بوی یاس می دهند. بدون عدالت اما گل یاس هم بوی ناامیدی بوی یأس می دهد. دخترکان گل فروش، گل می فروشند و من مانده ام از نظر قانون، خرس گنده های وطن فروش مجرم اند یا دخترکان گل فروش. این خرس گنده های وطن فروش از دستم در رفت. آدم بشو نیستم. خرس گنده های وطن فروش هم توهین بود و هم غیبت و هم فحش و هم اهانت و هم دروغ و هم جرم و هم خیانت و هم قتل. من به جرم خود اعتراف می کنم و اعتراف می کنم سران فتنه، همین دخترکان گل فروش اند. بگذار فرشته عدالت بر تن ما زخم بیاندازد، ما اما از کلمات خود بر تن سران فتنه تازیانه می سازیم. ما محجوب ترین زخم خوردگان تاریخیم. “ف. ه” دارد با مصلحت، چهره عدالت را به گند می کشد. اشکالی ندارد؛ کارگران شهرداری پاکش می کنند. آنچه پاک نمی شود، لکه ننگی است که دخترکان گل فروش به چهره بصری شهر می زنند. “فائزه” نام هیچ دخترک گل فروشی نیست. “فاطمه” نام تمام دخترکان گل فروش است… فاطمه، فاطمه! با تو حرف بزنم بهتره! روی سخنم تو باشی، من آرومترم!… راستی! هنگامی که داری از دست مامورین فرار می کنی و قلبت دارد تندتند می زند و دم پایی ات دارد از پایت درمی آید، لحظه ای که داری از عرض اتوبان رد می شوی، مراقب باش زیر ماشین ضدگلوله ای نروی که با سرعت نور دارد حرکت می کند. تو بمیری، در هیچ روزنامه ای، جایی برای هیچ خبری از مرگ تو نیست. تو اندازه ببر ایرانی، حق نداری. ببر، همشهری آدم باکلاس هاست و گرگ، زبان تگرگ را به خوبی می فهمد. نسل تو در حال انقراض نیست که اشکی جاری کند در چشمی…و من می ترسم که روزی مصلحت، منقرض کند نسل عدالت را. آهای دخترک گل فروش! به دختر وطن فروش، گل نفروش. پول خود را به مال حرام آلوده نکن. “خمس” را آن مادری داده که از ۵ فرزندش، یکی به شهادت رسید و “زکات” را آن یکی پیرزن که از ۵ فرزندش، فقط یکی مانده. آهای دخترک گل فروش! به دختر وطن فروش، گل نفروش. تو که نمی خواهی گل های کوچکت در قطعه منافقین پرپر شود؟! آهای دخترک گل فروش! به دختر وطن فروش بگو؛ گل ندارم… مزاحمت بیجا مانع کسب است. بگو؛ اصلا گل دارم اما فروشی نیست. بگو؛ به تو نمی فروشم. بگو؛ اینجا گل فروشی است، نه ساندویچ فروشی. بگو؛ از گرسنگی بمیرم، به تو گل نمی فروشم. بگو؛ پدر و مادر دوستم نرگس به احمدی نژاد رای داد، تو چرا گفتی تقلب شده؟! بگو؛ مصلحت بیجا مانع عدالت است. بگو؛ برای من رفسنجان هیچ برتری به سیرجان ندارد الا به تقوی. بگو؛ من طلبه سیرجانی را می شناسم. بگو؛ روزی گذشت پادشهی از گذرگهی، فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست؛ پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم، کین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؛ آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست، پیداست آنقدر که متاعی گران بهاست؛ نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت، این اشک دیده من و خون دل شماست؛ ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است، این گرگ سال هاست که با گله آشناست؛ آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است، آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست؛ بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن، تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست؛ پروین، به کج روان، سخن از راستی چه سود، کو آن چنان کسی که نرنجد ز حرف راست… بگو؛ روز شکار پیرزنی با قباد گفت، کز آتش فساد تو جز درد آه نیست؛ روزی بیا به کلبه ما از ره شکار، تحقیق حال گوشه نشینان گناه نیست؛ هنگام چاشت، سفره بی نان ما ببین، تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست… بگو؛ من زینبی ام، اهل رقیه اهل درد اهل خرابه اهل سیلی اهل داغ. بگو؛ زینبی باغ نداره، داغ داره. بگو؛ الا و لایحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر.

نوشته حسین قدیانی